روزي كه اون بسته به دستم رسيد...خيلي عادي بازش كردم .يه كم نخود و كشمش بود،يه نوشته
و يه روبان سبز كه براي تبركش بود.هيچوقت وقتي از اين نوع بسته ها به دستم مي رسيد
يا قبول نمي كردم يا اگرم مي كردم بهش اهميتي نمي دادم.
اون روز توي شركت وقتي رئيس شركت اونو بهم داد به خاطر احترامي كه بهش داشتم قبول كردم.
يه بار اومدم تا بر خلاف اعتقاداتم به يه چيزي عمل كنم.
منم در ازاش يه چيز بزرگ از خدا خواستم...
اون روز با يه فكر بچه گانه به خودم گفتم اگه اين چيزا درست باشه
خب خدا بايد حاجتمو بده...
دو تا چهار شنبه به دستوراتش عمل كردم..بماند كه حتي ذره اي هم بهش
اعتقاد نداشتم و به خودم و به حماقتي كه مي كردم مي خنديدم.
چهارشنبه سوم وقتي همه اعضاي خانواده از نذر من مطلع شدند...
ميتونستم دو تا شاخي رو كه از سر تعجب روي سرشون سبز شده بودو
ببينم...چي؟مژگانو اين حرفا؟واه واه...به حق چيزاي نشنيده!
منم در جواب فقط گفتم يه چيزي از خدا خواستم كه ميدونم
خودشم تو رو در بايستي من گير كرده
مونده چه جوري بهم بده.
غافل از اينكه
.
.
.
زخمي تر از هميشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
با قامتي شكسته
از كوله بار غربت
در انتظار مرهم
راهي شدم زيارت
رفتم براي گريه
رفتم براي فرياد
مرهم مراد من بود
كعبه تو رو به من داد....
گاهي چيزايي اتفاق مي افته كه باورش واقعاً سخته.
"من"در بودن خويش كمين تو را داشتم
كه در انتظار تو زندگي مي كردم
با تو،پيش از تو آشنايي داشتم.
با تو پيش خويش گفتگو ها مي كردم.
و حالا كه دارم يكايك روزهاي بي تو بودنو پشت سر مي ذارم
به انتظار روزي هستم كه بتونم همه اون چيزي رو كه توي دلمه
بريزم تو چشمام
و درپنجمين بامداد آباني
پيشواز حضورت كنم.
يادت نره كه..................

نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 15:43