تبليغاتX
ترنم باران

 

خانه اي خواهم ساخت

آسمانش آبي

باز باشد همه پنجره هايش به پذيرايي نور

ساحت باغچه اش پر ز نسيم

حوض ماهي پر آب

قامت پاك درختانش سبز

و تو را  خواهم خواند كه در اين خانه كنارم باشي

سينه آينه تصوير تو را مي جويد

كه درآيي چون نور

تو بدين خانه بيا

در خيابان اميد

كوچه باور سبز

نبش ميدان صبوري

آن جا

خانه اي خواهي يافت

سر در خانه چراغي روشن

روي سكويش گلدان گلي

در دل خانه اجاقي دلگرم

با حضور تو در اين خانه چه جشني بر پاست

آسمان شب اين خانه پر از چشمك و مهتاب و نسيم

ناودانش پر موسيقي آب

اي سرآغاز اميد

تو بدين خانه درآ

من به ديدار تو مي انديشم

و به آرامش بودن با تو.

|+|
نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 20:49
 

به گمانم زندگي بايد همين باشد...

دلم باز برات تنگه.

|+|
نوشته شده توسط مژگان در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 16:34
 

سلام به همه دوستاي خوبم

من ده دوازده روزي نميتونم ترنمو آپ كنم،وقتي بر مي گردم

خيلي چيزا عوض شده.برام دعا كنيد همه چيز خوب پيش بره و به خير بگذره.

دوستتون دارم.

مرسي.

 

|+|
نوشته شده توسط مژگان در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 1:13
 

روزي كه اون بسته به دستم رسيد...خيلي عادي بازش كردم .يه كم نخود و كشمش بود،يه نوشته

و يه روبان سبز كه براي تبركش بود.هيچوقت وقتي از اين نوع بسته ها به دستم مي رسيد

يا قبول نمي كردم يا اگرم مي كردم بهش اهميتي نمي دادم.

اون روز توي شركت وقتي رئيس شركت اونو بهم داد به خاطر احترامي كه بهش داشتم قبول كردم.

يه بار اومدم تا بر خلاف اعتقاداتم به يه چيزي عمل كنم.

منم در ازاش يه چيز بزرگ از خدا خواستم...

اون روز با يه فكر بچه گانه به خودم گفتم اگه اين چيزا درست باشه

خب خدا بايد حاجتمو بده...

دو تا چهار شنبه به دستوراتش عمل كردم..بماند كه حتي ذره اي هم بهش

اعتقاد نداشتم و به خودم و به حماقتي كه مي كردم مي خنديدم.

چهارشنبه سوم وقتي همه اعضاي خانواده از نذر من مطلع شدند...

ميتونستم دو تا شاخي رو كه از سر تعجب روي سرشون سبز شده بودو

ببينم...چي؟مژگانو اين حرفا؟واه واه...به حق چيزاي نشنيده!

منم در جواب فقط گفتم يه چيزي از خدا خواستم كه ميدونم

خودشم تو رو در بايستي من گير كرده

مونده چه جوري بهم بده.

 

غافل از اينكه

.

.

.

زخمي تر از هميشه

از درد دل سپردن

سر خورده بودم از عشق

در انتظار مردن

با قامتي شكسته

از كوله بار غربت

در انتظار مرهم

راهي شدم زيارت

رفتم براي گريه

رفتم براي فرياد

مرهم مراد من بود

كعبه تو رو به من داد....

 

گاهي چيزايي اتفاق مي افته كه باورش واقعاً سخته.

"من"در بودن خويش كمين تو را داشتم

كه در انتظار تو زندگي مي كردم

با تو،پيش از تو آشنايي داشتم.

با تو پيش خويش گفتگو ها مي كردم.

 

و حالا كه دارم يكايك روزهاي بي تو بودنو پشت سر مي ذارم

به انتظار روزي هستم كه بتونم همه اون چيزي رو كه توي دلمه

بريزم تو چشمام

 و درپنجمين بامداد آباني

پيشواز حضورت كنم.

يادت نره كه..................

 

|+|
نوشته شده توسط مژگان در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 15:43
 

نه.....گويا اينگونه مقدر شده بود.

من كه تمام تلاشمو كردم...نميدونم به چه حقي داشتن ما رو از هم جدا مي كردن؟

آخه مگه يه آدم چقدر ظرفيت داره براي از دست دادن؟

هيچكس نمي ديد جون كندنمو...حتي از كنار اشكامم بي اعتنا رد مي شدن.

خدايا مگه اين جماعت كرند؟چرا نمي شنون صداي ضجه هامو.

من كه با تمام وجودم جنگيدم اما حالا داشتم با دستاي خودم قلبمو خاك مي كردم.

نميدونم چه حكمتي بود توي اين آشنايي كه هنوز نيومده...داشتي مي رفتي.

فرياد زدم بمون

تو حتي برنگشتي نگام كني

ميخواستم بهت بگم كه چقدر دوستت دارم

ميخواستم بهت بگم اون "دوست ندارم"كه ديشب گفتم از ته دل نبوده.

تو كه ميدوني نبوده...ميدوني كه برام عزيزي...............

اما تو رفتي...

"و بعد از رفتن تو باران چه معصومانه مي باريد".

ديگه پاهام ياريم نمي كرد...

با تمام شكستگي نقش بر زمين شدم...

از روي زمين يه مشت خاك برداشتم و بردمش به سمت آسمون...

اون بالا يكي داشت اشك مي ريخت...

از همه گله داشتم...

از خدا كه تو رو به من داد.

از تو كه اينجوري عاشقم كردي.

از امام رضا كه شاهد عهدمون بود.

و از خودم كه اينقدر ناتوان بودم.

دلم مي خواست تمام زمين...همه آسمون رو به دادخواهي فرا خوانم.

 تمام توانمو گذاشتم و فرياد زدم:::::::::

برگرد!!!!!!!!!

كه......

چشمامو باز كردم.

و ديدم توي تاريكي اتاقم تنهام...

من خواب ميديدم.

فقط تونستم بگم:

"خدايا شكرت"

 

|+|
نوشته شده توسط مژگان در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 13:12

Designed By ALONE-MAN

 

COPYRIGHT 2006 ALL RIGHTS RESERVED FREE WALLPAPER TEAM

LAHIJAN 2006

Clock And Date